تبلیغات
کانون قرآن و عترت - حکمت خدا و غفلت ما...

کانون قرآن و عترت

 تنها نجات یافته کشتی اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده رسیده بود.

او هرروز به امید کشتی نجات ساحل  افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و ناامید از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات حفظ کند و لحظه ای به

آرامش برسد.

اما هنگامیکه در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و

 دودی از آن به بالا می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز برایش از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد فریاد زد:

" خدایـــــــــــــــــــــا ! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟؟؟ "

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

نجات دهندگان کشتی می گفتند:

" خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم "


نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن 1389 ساعت 12:29 ب.ظ توسط کانون قرآن و عترت نظرات |

قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت